محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1025

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

نصر بن سيّار گردن بنهاد و بترسيد . و نامه نوشت به مردمان مرو و جز از ايشان ، آن كسهايى كه دانست كه ترتيب كار او كنند . و از ايشان يارى خواست بر حرب كرمانى و بو مسلم . و شعرى نوشت و ايشان را بر حرب كرمانى و بو مسلم تحريض كرد . كس او را يارى نداد . و چون نصر بدانست كه هيچكس او را يارى نمىكند ، خواست كه ميان بو مسلم و كرمانى وحشت اندازد . قصّه اى نوشت به كرمانى و گفت : تو فريفته مباش به بو مسلم و يارانش كه او اين كار نه ترا همى خواهد ، و من بر تو همى ترسم ، بايد كه بيايى تا هر دو به شارستان مرو اندر رويم و صلحنامه اى نويسيم ميان ما ، و هر دو سوگند خوريم كه هم پشت شويم و بو مسلم را بگيريم . كرمانى او را وعده كرد كه چنان كند . پس برفت و بو مسلم را آگاه كرد و نامهء نصر به وى داد . بو مسلم گفتا : ترا چه تدبير مىنمايد ؟ گفت : من چنان صواب بينم كه با او بيرون شوم و كس فراز كنم تا ناگاه او را بزند و بكشد . بو مسلم گفت : جز اين تدبير نيست . كرمانى برفت و برابر لشكرگاه نصر بيستاد با مقدار صد سوار . و مردى را از ياران خويش بفرمود تا ناگاه نصر را حربه اى زند و بكشد . پس رسول خويش را به دو فرستاد كه بيرون آى تا صلحنامه نويسيم . نصر بيرون آمد با صد سوار ، و او را نيز همان تدبير افتاده بود بر كرمانى كه كرمانى انديشيده بود . و مردى برگماشته ، نامش حارث بن سريج ، تا كرمانى را بكشد . و هر دو لشكر برآمدند . و كرمانى آن روز بىجوشن بود . چون نصر او را بدان حال ديد روى به حارث كرد و او را چيزى بگفت . حارث حمله برد بر كرمانى و او را ضربتى زد بر تهيگاه و بكشت . و نصر بفرمود تا سر كرمانى برداشتند و به مروان فرستاد . و بو مسلم ياران خويش را برآغاليد ، و هر دو سپاه به يك ديگر فراز شدند و يك زمان حرب كردند . و كرمانى را پسرى بود نامش على ، نگاه كرد ، تميم بن نصر را ديد كه حرب همى كرد . حمله برد بر او و گفت : منم پسر كرمانى ، و او را نيزه اى زد و بكشت . پس آواز داد به بانگ بلند كه اى نصر ، چگونه ديدى كينه باز آوردن ! و آن روز همچنان حرب كردند ، و ديگر روز به حرب بازآمدند . و نصر را جراحت رسيد ، و خلقى از يارانش بكشتند و ديگران به هزيمت شدند از پيش بو مسلم .